قاب عکس
من در این سال ها بی حضور سبز تو فقط با یاد تو زندگی کردم و روزها یم را فقط به
امید دیدار تو به شب رساندم.شکست و ناباوری در نظرم کلماتی بس غریب و نا آشنا
بودند بنابراین لحظه لحظه های زندگی ام را در پای قاب عکس تو قربانی کردم.از
تمامی واژه ها واژه سکوت را بیشتر دوست می داشتم زیرا که در سکوتم فقط به تو
می اندیشیدم.زیباترین نامی که بر لبانمجاری می شد نام تو بود فقط نام تو. تو
قشنگترین رویای شبانه ام بودی.تو تنها امید من برای رهایی از زندان غم بودی اما
اکنون احساس می کنم که به انتهای جاده ی خوش باوری رسیدم .مدام به خود دروغ
می گفتم و قلبم را تا به امروز نگاه داشتم.ا اینک احساس می کنم دیگر یاری مبارزه
با سرنوشتم را ندارم .گویا در تقدیر من نیامده که تو همدم لحظه های تنهایی ام
باشی .روزگار مرا به راهی خواهد کشاند و من محکومم که با اوبروم اما قلبم را
همین جا کنار عکس تو چال می کنم.
کاش روزی می فهمیدی که چگونه بهترین لحظه های
عمرم در آرزوی دیدار تو جان سپردن