بازرگانی ثروتمند چهار همسر داشت. همسر چهارم بازرگان بسیار زیبا بود و سوگولی او محسوب می شد.بازرگان به او خیلی علاقه مند بود و همواره با او مهربانی می کرد و هر چه می خواست برایش تهیه می کرد.بازرگان همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و در تمام مهمانی ها به وجود او افتخار می کرد.او همسر دومش را هم خیلی دوست داشت و هر وقت مشکلی برای بازرگان رخ می داد همسر دومش به او کمک می کرد و مشکل را رفع می کرد.همسر اول بازرگان بسیار با وفا بود و همواره او را از عمق جان و دل دوست داشت و همواره در کنار سختی ها و مشکلات همراه شوهرش بود اما بازرگان به ندرت با او صحبت می کرد و از او مشورت می گرفت.روزی بازرگان به سختی بیمار شد.دکتر ها گفتند که دیگر امیدی به او نیست و او به زودی خواهد مرد بازرگان بسیار غمگین و ناراحت شد .او به زندگی اشرافی و روزهای خوشی که با همسرانش داشت فکر می کرد.وبا خود می گفت:«من چهار همسر دارم آیا وقتی که بمیرم آنها به من وفادار خواهند ماند؟»

او چهار همسرش را صدا زد رو به آنها کرد و گفت؟«همسران من من شما رابسیار دوست داشتم و هر چه را که خواسته اید برایتان مهیا کرده ام.اکنون من در حال مرگ هستم .از شما می خواهم بعد از مرگم به من وفادار باشید و با کسی ازدواج نکنید».سوگلی بازرگان شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«نه امکان ندارد!»و بدون اینکه کلمه ی دیگری بگوید بیرون رفت.

جواب همسر چهارم بازرگان به مانند چاقوی تیزی قلب بازرگان را شکافت .بازرگان غمگین شد .رو به همسر سومش کرد .همسرش در جوابش گفت:«نه زندگی در این دنیا زیباست و من بعد از تو حتما ازدواج خواهم کرد!»باز بازرگان شکست و تب و لرز شدیدی بدنش را فرا گرفت.

در این هنگام همسر دوم بازرگان هم که داشت از اتاق بیرون می رفت به او گفت:«متاسفم من هم قولی نمی دهم.اما بعضی وقتها سر قبرت می آیم .این بیشترین محبتی است که می توانم به تو بکنم!»

این جواب هم مانند برق آسمانی به قلب بازرگان برخورد و او را خرد کرد.غم تمتم وجود بازرگان را فرا گرفت.چشمانش را بست و از ته دل گریه کرد.ولی ناگهان صدای زنی را شنید که می گفت:«همسر عزیزم من به تو وفادار خواهم ماند برای من اهمیتی ندارد که تو کجا باشی».بازرگان چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب همسر اولش را دید.بازرگان بیش از حد غمگین شد و گفت:«کاش ان زمانی که می توانستم بیشتر به تو توجه می کردم».

همسر چهارم بازرگان «جسم »او بود.در این دنیا هر چه قدر که پول برای زیبایی بدن صرف کنیم پس از مرگ ما را تنها خواهند گذاشت.

همسر سوم بازرگان «ثروت و دارایی اش»بود. زمانی که بمیریم همه را از دست خواهیم داد.

همسر دوم بازرگان «فامیل و دوستانش»بودند ما برای آنها تا وقتی که زنده هستیم اهمیت داریم و تنها بر روی قبرمان اشک بریزند و پس از آن فراموشمان خواهند کرد.

ولی همسر اول بازرگان«روح»او بود.عشق ربانی و اعمال خوب در این دنیا همواره با ما خواهند بود.حتی پس از مرگ هم ما را ترک نخواهند کرد.هوسرانی و دلبستگی بازرگان به دنیا باعث غفلت او از همسر اولش شده بود.

خدایا به من دوستی بده که بامن گریه کند دوستی که با من بخندد را خودم پیدا می کنم.